تبليغاتX
منم هستم!
روانشناسی

این کفترای ما هم دیگه دارن شورشو در میارن. هنوز در بالکن رو باز نکردیم می ریزن تو بالکن ای بابا خجالت هم خوب چیزیه! دیروز به مادرم می گفتم که می خوام کله ی نرم خودم رو به کفترا پیشنهاد کنم که وقتی دارم گندم می ریزم روش بشینن و از اون به جای تخته شیرجه توی گندمها استفاده کنن! اوضاع جوری شده کخ از کنار در بالکن رد می شی یهو آسمون سیاه می شه و باد بالای کفترا می خوره تو صورتت البته کم مارو کله سحر با دعوا و کتکاری بیدار نکردن که آن بماند من منودم که این همه گنرم رو زمین است باز چرا دارن دعوا می کنن و پرهای هم می کنن؟ و همدیگرو خونین و مالین می کنن دارن یه کاری می کنن که دیگه بساطو جمع کنیم
نوشته شده توسط توحید در ساعت 11:35 | لینک  | 

پارسال یه زمانی دارت کار می کردم الان دیگه اونو گذاشتم کنار نمی دونم تو این دوره زمونه بی پولی شاید برم دنبال کارام و مدرک مربی گری ام را بگیرم تا حداقل این جوری یه پولی ته جیبم باشه آخه یه جورایی غرورم اجازه نمی ده که زیاد پول تو جیبی بگیرم همیشه سعی می کنم زودتر از خونه برم بیرون تا با اتوبوس یا پیاده یا با مترو برم فرقی نمی کنه کله سحر باشه( یادش بخیر یه زمانی تو دانشگاه کلاس آمارم ۷.۳۰ صبح شروع می شد و من ساعت یه ربع بع نج صبح بیدار می شدم تو اون سرمای زمستون دوش می گرفتم و ساعت ۶.۱۵ می زدم بیرون تا ۷.۱۵برسم سرکلاس) یا وسط ظهر که سیب زمینی هم مجانی تو آفتاب برات کباب می شه. نمی دونم بعضی وقتا خسته می شم ولی بازم به خودم سختی می دم فکر کنم تو اون دنیا بدنم حسابی ازم شاکی باشه که چرا این همه ازش کار کشیدمو و ساعتها یه لنگه پا نگهش داشتم تو سرما و گرما. آدمی ساخته درد و رنج است منم یکی از همونا چه فرقی داره
نوشته شده توسط توحید در ساعت 11:29 | لینک  | 

یه کمک از دوستان می خوام. من برای این که با تیپ پسرون برم بیرون مشکل دارم یه زمانی مادرم موافقت کرده بود که اگه عصرها می ریم بیرون با ماشین خودمون به جای روسری یه کلاه سرم باشه ولی الان با این شرایطی که پیش آمده و پرکاری کلاغهای مجترم بنده از این نعمت محروم شده و باز محکوم به پوشیدن مانتو شده ام باز زمستان این کار به واسطه کاپشن و یرما راحت تر است ولی باز مشکل این است که مگر مادر می گذارد که بنده اینگونه به بیرون برم آن هم در محله ای که تا هفت پشتمان را می شناسند و سریعا آمارمان را رسم می کنند و می برند رو نمودار. باید به دنبال جایی باشم که بشه در آنجا تعویض لباس کرد اصلا همچین جایی هست؟ از دوستان صاحب تجربه در این زمینه کمک می خواهم منتظرم
نوشته شده توسط توحید در ساعت 11:22 | لینک  | 

راستی یه خبر خوب بالاخره مادر گرام قبول کرد که من همون شلوار و جلیقه مشکی را برای عروسی بپوشم ولی هنوز در مورد اینکه اجازه بده موهامو کوتاه کنم کنار نیامده . چند روز پیش یه چسب مو خریدم می خواستم موهامو سبخ به طرف بالا درست کنم ولی مگه این مادر و خواهر عزیز می ذارن. خواهرم می گه که چی این افتخاره؟ جوری می گه خیال می کنم ته تحقیره. اصلا نمی توانم رژلب بزنم به قول مامانم عین عقب مونده ها می شم راست می گه اصلا نمی توانم حرف بزنم لحن صحبت کردنم بر می گرده ای بابا یکی نسیت بگه این چه کاریه نمی خوام خوب نمی خوام دیگه. ولی ازش قول گرفتم که بعد عروسی برم موهام ۳ سانتی بزنم و برم تو کار چسبو ....
نوشته شده توسط توحید در ساعت 10:18 | لینک  | 

سلام به همه دوستان. آقای عرفان شما که می فرمایید باک معرفت من سوراخ است اول لطف بفرمایید بگویید که بنده چگونه در وبلاگتون پست بذارم تا بعد دیوانه شدم  خودمو کشتم ولی این آی کیوی عدسی ام قد نداد به هر حال از راهنمایی اینجانب کمال سپاسگذاری را دارم منتظرم
نوشته شده توسط توحید در ساعت 8:51 | لینک  | 

هورا بازی رو بردیم ۳۸ به ۱۹ خداییش اولش کلی هول کرده بودم ولی بعد راه افتادم حالا مسابقه بعدی جمعه ساعت ۱۰.۳۰ صبح است کله سحر! تا بعد
نوشته شده توسط توحید در ساعت 19:21 | لینک  | 

سلامی دوباره اولین مسابقه مان روز دوشنبه ساعت ۳ عصر است نزدیک بهزیستی نواب که بچه ها روزای دوشمبه اونجا جمع می شدن ولی نمی دونم هنوز هم اونجا جمع می شن با نه ؟ بازی بعدی هم دوباره همان جاست جمعه ساعت ۱۰.۳۰ صبح. بچه ها دعا کنید چون از دیشب که اینارو شنیدم تا الان همش خواب مسایقه رو می بینم کما اینکه نزدیک بود از تختم که طبقه دوم است بیفتام پایین اونم نصف شب که خدا رحم کرد

تا بعد . دعا کنید برای یه جو گرفته

نوشته شده توسط توحید در ساعت 18:33 | لینک  | 

سلام هفته دیگه مسابقات شروع می شه و بدبختی و تلاش و عرق ریختن ما هم آغاز می شه از همه دوستان می خواهم دعا کنید تا بتوانیم تمام تیم ها را ببریم ظاهرا در آخر به قهرمان مقداری جایزه نقدی م یدهند که با توجه به شرایطی که ما و امثال ما داریم هزار تومان هم هم هزار تومان است دعا یادتان نرود امیدوارم که مطلب بعدی را با شادی در مورد پیروزی تیممان بنویسم تا بعد
نوشته شده توسط توحید در ساعت 18:53 | لینک  | 

مطلبی که در مورد پدر نوشتم مقداری حقیقت داشت و فقط دو بند آخر خیالی بود چون من ازدواج نکردم. این مطلب را دو سال پیش در مسابقه ای شرکت دادم که برنده جایزه شد آن هم چه جایزه ای سفر به مکه هم من و هم پدر. لابد فکر میکنی چه خوش شانسم ولی من ناراحت شدم از اینکه خدا حواسش بهم هست و لی من هی بازیگوشی می کنم بهش فحش می دم بهش می گم که منو یادش رفته اصلا بهش معترض می شم که چرا منو آفریده من چقدر بدبختم و کوچیک

خدایا مرا خواهی بخشید تو چقدر بزرگی

نوشته شده توسط توحید در ساعت 9:58 | لینک  | 

اینک آخر الزمان

زمین تسلیم شهوت 

شهوت تسلیم شیطان

زمان رقص و پایکوبی شیطان

حکومت لذت و حماقت

فرماندهی می و فراموشی

انسان برده شیطان یا حتی خود شیطان

از عرش کشیده شده به سفلی

پایین تر از حیوان

ملعون حیوان

عقل زندانی دل

فساد معبد آدم

آدم نه مسخ شده

اینک آخرالزمان

منم مهدی منم مهدی موعود 

زمان ایستاد

عصیان آدمی

جنگ خیر و شر

جوی های خون

خون شیاطین انسان نما

نبرد سهمگین

خشم خداوندی

ترس و گریز

لهیب دوزخ

فریاد ندامت بی فرصت جبران

استواری اسلام دین آخرین فرستاده

اوست مهدی آخرین منجی

برآمده از روح آزرده یک کودک

 

نوشته شده توسط توحید در ساعت 9:54 | لینک  |